حسین احمدی قلعه بالا
فرزند: غفار
تاریخ ولادت: ۰۱/۰۳/۱۳۴۳_اصفهان
تحصیلات: سیکل
شغل: کاسب
تاریخ شهادت: ۲۶/۱۱/۱۳۶۴
آدرس مزار: گلزارعلی بن جعفر ع قطعه۸ ردیف ۱۲شماره۲۷۲

مشخصات نویسنده خاطره:
نام خانوادگی: سعیدی نام: فاطمه نام پدر: حسین
جنس: زن تاریخ تولد: ۶/۱۲/۱۳۲۷
نسبت با شهید: مادر تحصیلات: سوم نهضت
شغل: خانهدار مدت حضور در جبهه: ۴/۱/۶۱ تا والفجر ۸
مدت ارسال: زمان وقوع خاطره: نام عملیات:
نشانی محل سکونت: شهرک امام حسن ـ عباس آباد ـ ک عمار یاسر ۴ تلفن: ۶۵۲۴۸۳
نشانی محل اشتغال:

مشخصات احتمالی دو نفر از کسانی که از وقوع خاطره آگاهی دارند، در صورت امکان:
۱ـ نام و نام خانوادگی: حاج آقا موسوی نشانی و شماره تلفن: فرمانده اطلاعات عملیات لشکر ۱۴ امام حسین (ع)
۲ ـ نام و نام خانوادگی: محسن حاج اکبری نشانی و شماره تلفن: لشکر ۱۴ امام حسین تیپ دوّم

مشخصات شهید:
نام خانوادگی: احمدی قلعه بالا نام: حسین
شماره پرونده: ۷۴۰/۶۴ نام پدر: غفار
استان: قم شهرستان: قم
۳ ـ آیا با خانواده شهید هنوز ارتباط دارید: بله
محل شهادت: فاو تاریخ شهادت: ۲۴/۱۱/۶۴
نام عملیات: والفجر ۸ محل خدمت: اطلاعات عملیات ۱۴ امام حسین

  • ۲۹/۸/۶۲ دستنوشته شهید
    پیش از عملیات و الفجر ۴ از هر نظر آماده شدیم از لحاظ جسمی تمرینات زیادی داشتیم شناساییها هم به خوبی انجام شده بود و عملیات شروع شد به ما گفتند شب دوم وارد عمل میشوید شب دوم هم محور عملیاتی ماعوض شد و گفتند باید به محور قوچ سلطان و هرگنه بروید و روی تپهها میرسید و سنگ معدن وارد عمل شوید حدود دوازده نفر بودیم که با یک تویوتا شرکت کردیم از ارتفاع قوچ سلطان که عبور کردیم قرار شد برای هماهنگی به طرف سنگر فرماندهی برویم برادر غلامعلی قربانی راننده و احمدی و برادر سید احمد موسوی جلو نشسته بودیم و بقیه عقب تویوتا بودند ساعت حدود هشت شب بود که روی جاده خاکی تازه احداث شده در حال حرکت بودیم وقتی سر یک پیچ رسیدیم لاستیک جلو ترکید و ماشین روانۀ درّه شد بچههایی که عقب نشسته بودند همگی پرت شدند وقتی بلند شدم دیدم تجهیزاتم همه جدا شده و پشت درختچهها گیر کرده است. و ماشین غلت زنان به پایین میرود برادران جوانی که سن زیادی هم نداشتند از ناحیه سر مجروح شده بودند فقط ما ۳ نفر سر پا بودیم برادر قریشی از ناحیه کمر به سختی آسیب دیده بود با زحمت مجروحان را به کنار جاده آوردیم آمبولانسی که از آنجا میگذشت با مشاهدۀ مجروحان توقف نمود و آنها را به اورژانس رسانید به پایین دره جایی که ماشین گیر کرده بود حرکت کردیم شیب درّه خیلی تند بود برای اینکه پرت نشویم دستمان را به درختها میگرفتیم و پایین میرفتیم همراه برادر نکویی و یک نفر امدادگر به ماشین که روی یک تخته سنگ گیر کرده بود رسیدیم اگر ماشین به تخته سنگ گیر نمیکرد به کف درّه سقوط کرده بود و تکهتکه میشد و این از تفضل الهی بود که تخته سنگ مانع شود برادر موسوی که صدای مرا شنیده بود گفت امیریان تو میگفتم بله گفت ما اینجا هستیم به طرفشان رفتیم در حالی که سر برادر احمدی شکسته بود و صورت حاج آقا موسوی هم مجروح شده بود روی تخته سنگی افتاده بودند.
    ما در روز سهشنبه مورخ ۱۳/۱۰/۶۲ به جبهه سومار آمدیم به خط مقدم جبهه که مشغول ساختن سنگر ساختن شدیم و روز بعد همه مشغول ساختن سنگر و همان شب در داخل سنر خوابیدیم تا صبح در ساعت ۵/۹ صبح بود که سنر خراب شده با یکی از بچهها به راه افتادیم طرف خط مقدم برای سرکشی به بچهها تو راه که با موتور میرفتیم چند تا گلوله دور و برمان منفجر شد این انفجارها برامان عادی بود خط مقدم درگیری به شدت ادامه داشت مل نقل و نبات لوله میبارید منطقه انگار گله به گله آتش گرفته بود سنگرها به سر زدیم بچهها گرم کار خود بودند یک گلوله کنار چند تا از بسیجیها ترکید چندتاشان درجا شهید شدند یکیشان هم بدجوری زخمی شده بود بیاختیار داد زدم آمبولانس!
    حسین رفت سراغ آمبولانس بسیجی ناله میکرد و یکریز میگفت یا الله یا زهرا یا حسین چفیهام را باز کردم تا سرش را ببندیم یکی از بچهها سر رسید بسیجی زخمی را عاشقانه در بغل رفت و سر و صورت خونیاش را بوسید و گفت خوشا به سعادتت داداش برادرش بود بیاختیار مبهوتِ حرفها حرکات و نگاههای شیدای این دو برادر بودم که همدیگر را در آغوش گرفته بودند اشک از چشمانم سرازیر شد.
    من مادر شهید حسین احمدی قلعه بالا من چند خاطره از شهید حسین احمدی به زبان میآورم حسین خیلی مؤمن و نمازخوان بود در خانه اخلاق خوبی داشت او هیچ وقت نمازش ترک نمیشد او وقتی به مرخصی میآمد نماز جمعه او هرگز ترک نمیشد در تابستان گرم روزه میگرفت شبها تا صبح به نماز شب میپرداخت و قرآ« میخواند. و به امام علاقه زیادی داشت از سال ۱۳۵۶ شروع به پخش اعلامیه توسط ساواک دستیر شد و به مدت ۵ روز زندانی بود.
    او با کمک دوستان و آشنایان آزاد شد از طرف بسیج ۳۰ متری کیوانفر آموزش میدید و شبها در حرم مطهر حضرت معصومه نگهبانی میداد یک روز آمد گفت مادر اجازه میدهی تا من به جبهه بروم و با کافران بجنگم من به او فتم من حرفی ندارم افتخار میکنم که خدا همچنین فرزندی را به من داده است که او را در همچنین را هی بفرستم اما شما باید از پدرت اجازه بگیری پدر ایشان گفت من دیگر نمیتوانم کار بکنم شما باید اینجا بمانید و نان بیار من باشید ولی او قبول نکرد آمد از شورای محل کاغذ گرفت و نوشت انگشت کوچک خود را امضا کرد گفت این انگشت مادرم است. و با انگشت بزرگ امضاء زد گفت این انگشت پدرم است ولی مسجد قبول نکردند گفتند باید پدر و مادر حضوری بیایند امضا کنند تا هفته بعد رفتیم اصفهان عروسی پسر عمو ایشان آنجا با پسر عموی ایشان در اصفهان عازم به اهواز شدند ما به مدت ۱۰ روز خبر از او نداشتیم تا که روز یازدهم زن زد و گفت دلواپس من نباشید من در اهواز هستم از حملۀ خرمشهر.
    تا والفجر ۸ در جبهههای حق علیه باطل میجنگید هر ۳ ماه از مرخصی میآمد من به او میفتم مادر دیگر نمیخواهد تو به جبهه بروی او در جواب من گفت اگر من را بسوزانند و خاکسترم را بر باد بدهند زنده میشوم و با کافران میجنگم و به دین خود خدمت میکنم هر بار که میرفت جبهه به من میگفت مادر دعا کن من شهید شوم جلوی فاطمه رو سفید باشم من خوشحالم از این که همچنین فرزندی را در راه دین اسلام دادهام انشاء الله خدا این هدیه ناقابل را از من قبول کند یشان ۲۶/۹/۱۳۵۹ تا ۱۸/۱۰/۱۳۵۹ آموزش نظامی بسیج تا تاریخ اعزام اصفهان ۴/۱/ از طرف بسیج گردان شهید باهنر گروهان شهید کلاهدوز از تاریخ ۱۷۸/۶۱ به تیپ امام حسین ـ گروهان امام صادق گروهان شهید مدرس تاریخ اعزام بمدت ۶ ماه واحد (۱ ـ ط ـ ۴) ـ محل اعزام قم تیپ موقت چهارده حسین (ع) (پاسدار کادری ۱۸/۳/۶۱ اعزام نیروی بسیج)
    ۳/۴/۶۴ انتقال به هنرستان از تاریخ خرداد ماه ۶۲٫ ۲۹/۷/۶۴ از ناحیه صورت و پا مجروح شده بودند ایشان وقتی مجروح شده بودند به ما نفته بود مدت ۳ ماه بود ما خبر از او نداشتیم و هر کجا رفتیم کسی نگفت من حسین را دیدم بعد از ۳ ماه یک روز از تهرانسر خالهام زنگ زد حسین در بیمارستان تهران بستری بوده ولی فته بود به مادرم بگویید تا که ساعت ۵/۹ شب بود به صورت سوخته و سر شکسته او را آوردند ولی با همان سر و صورت مجروح او باز به جبهه برگشت.
    من خواهر شهید احمدی قلعه بالا من چند خاطره درم وقتی برادرم به جبهه میرفت من همیشه چشم براه او بودم یا زن بزند یا نامه بدهد و آن دیر به دیر میآمد به مرخصی و من با همسر ایشان بودم تا وقتی از جبهه میآمد و من زودتر از همه میرفتم جلوی او و سلام میکردم و میگفتم برادر چرا دیر کردی م چشم براه بودیم میخندیدم میگفتم حالا چی سوغات آوردهای او از ساک خود چند تا عکس که با همسنرانش انداخته بود به ما نشان میداد و میگفت اینها را آوردهام که اگر شهید شدم یاداری داشته بشید او با ما مهربان بود و میگفت شما باید از حضرت زینب درس بگیری و زینبوار صبر کنید برای من گریه نکنید اگر خواستید گریه کنید برای حضرت قاسم گریه کنید.

    شهید حسین احمدی قلعه بالا در شهرستان اصفهان در خانوادۀ مذهبی دیده به جهان گشودند بعد از اتمام دوران راهنمایی کمک دست پدر در شغل میوهفروشی بودند بعد از شروع شدن جنگ تحمیلی راهی جبهه شدند و در جبهه فعالیت زیادی داشتند پدر حسین یمفرماید حسین فعالیت زیادی قبل از انقلاب در مبارزات سیاسی داشتند حسین در سن ۲۰ سالگی با اصرار پدر و مادر ازدواج کردند بعد از شهادت حسین همه موافقت کردند که همسر حسین با برادرش ازدواج کند ولی پدرش ناراضی بود و میگفت به دلم بد است شب پدر حسین خواب میبیند که حسین آمده و میوید پدر چرا رضایت نمیدهی همسر من با برادرم ازدواج کند پدرش میگوید حسین به دلم بد است حسین میگوید نمیخواهم ناموسم با کس دیگر ازدواج کند و اگر هم رضایت ندهی از دستت راضی نیستم و نمیگذارم از پل صراط وارد شوی پدر حسین از خواب بیدار میشوند و سریع به سراغ عاقد میروند و هر چه آقا میگویند بعداً میآیم پدر راضی نمیشود و سریع عاقد را میبرد تا عقد همسر شهید و پسرش را جاری کند.
    شب حسین به خواش میآید و از پدرش تشکر میکند و خوشحال است از این وصلت حسین همه مردم را خوشحال میکرد دوستان پدرش همه از او تعریف میکردند و میگفتند حسین زبانزد همه مردم است. مخصوصاً در اصفهان همه او را به این نام و نشان میخوانند حسین در عملیات و الفجر ۸ با اصابت خمپاره به پایش بدن در سال ۱۳۶۴ ندای لبیک را پاسخ دادن و به درجه رفیع شهادت دست یافتند.

    فرم ویژه اطلاعات مربوط به شهید
    ۱ ـ مشخصات شهید:
    الف: ۷۴۰/۶۴
    نام خانوادگی: احمدی قلعه بالا نام: حسین نام مستعار:
    محل تولد: استان: شهر: اصفهان روستا:
    تاریخ تولد: روز ماه: سال: ۱۳۴۰
    میزان تحصیلات: دیپلم
    وضعیت تأهل: مجرد: متأهل: بله تعداد فرزندان: ندارد
    مذهب: دین: نام پدر شهید: غفار
    شغل پدر شهید: میوهفروش شغل شهید: مربی قرآن (میداندار)
    ب ـ تاریخ اعزام به جبهه:
    ارگان اعزامکننده: بسیج دفعات اعزام:
    مدت حضور در جبهه:
    یگان خدمتی و مسئولیت شهید در جبهه: فرمانده
    آسیبدیدگی قبل از شهادت: مجروح از چه ناحیه: سر و صورت
    ج ـ نام عملیاتی که در آن به شهادت رسید: والفجر هشت (فاو)
    تاریخ شهادت: روز: ۱۵ ماه ۱۱ سال ۶۴
    نحوه شهادت: سر، گوش، شکم و دستش
    محل شهادت: فاو
    نشانی مزار شهید: گلزار

۳ـ بارزترین خصوصیات اخلاقی شهید با ارائه نمونه رفتاری:
خیلی خوشاخلاق در منزل و بیرون از منزل بود و احترام خاصی به پدر و مادر میگذاشت و از اسراف و تجملات دوری میکرد. یک شب با دوچرخه از خانه بیرون رفت و دیروقت به خانه آمد و من او را به خانه ندادم و از در بالا آمد و آمد توی خانه من با او آن شب بسیار دعوا کردم ولی او هیچ جواب نداد رفت خوابید فردا شب دنبالش را گرتفم و رفتم دیدم در پایگاه ۲۰ متری آموزش نظامی میدهد اما به ما چیزی نمیگوید همه کارهای خالص برای خدا بود حتی به ما هم نمیگفت که چه کاری میکند.

۴ ـ فرازهایی از وصیتنامه و سایر آثار فرهنگی شهید:
به خواهران و برادران دینی خود توصیه میکرد که وظیفه شماست که از خون شهداء پاسداری کنید و نگذارید شور و غوغای انقلاب روبه سردی گراید بیائید با نیرنگهای منافقین و با جمتعت بیدریغ خود از امام و ولایت فقیه حمایت کنیم. شما مسئول لحظه به لحظه زندگی و جامعهتان هستید نگذارید این لحظهها بیهوده از بین برود چرا که کُلّکُم راعٌ و کُلُّکُم مَسئؤلٌ عَن رَعیتَه.

۵ ـ خاطرات والدین/ همسر/ فرزند/ دوست/ همرزم:
استفاده از خاطرات موجود در آرشیو بنیاد و در صورت ضرورت مراجعه به همرزم، اعضاء خانواده، معتمدین محل و …
مادر شهید: هرگاه فرصت میشد به ما نصیحت میکرد که شما باید پیرو حضرت زینب باشید و زمانیکه به جبهه رفته بود و زخمی شده بود میگفت: مادر اگر صد بار زخمی شدم و باز هم راهم را ادمه میدهم و با بعثیان مبارزه میکنم و تا جان در بدن دارم دفاع از اسلام میکنم و اگر من شهید شدم شما زینبگونه باشید و در مراسمات من گریه نکنید که دشمن شاد شویم برای علی اکبر حسین (ع) گریه کنید و از حضرت زینب الگو بگیر باید صبور باشید.

۶ ـ خلاصه زندگینامه شهید:
شهید حسین احمدی قلعه بالا در سال ۱۳۴۰ در اصفهان (یکی از روستاهای اصفهان برزنه) چشم به جهان گشود از همان کودکی خیلی زیرک باهوش بود ۸ ماهه بود که به قم آمدند و دوران ابتدایی در قم گذراندند، و دوره راهنمایی و دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشتند و بعد دوره آموزش نظامی را در ۲۰ متری شهید بهشتی میدادند و بیشتر اوقات خود را در بسیج میگذراندند و از نظر اقتصادی وضع خوبی نداشتند و شهید خیلی زحمت میکشیدند و با پدر و مادر همکاری میکرد و فقط هدفش آخرت بود سختی دنیا زودگذر است ولی سختی آخرت زودگذر نیست آنقدر تلاش میکرد که امورات روزانه را میگذراند و بقیه اوقات فراغت خود را صرف کارهای معنوی از قبیل قرآن خواندن با مفاهیم و روزه و شرکت در مراسم سوگواریها میکردند و خیلی علاقمند به دنیا نبودند و همیشه به فکر جهان آخرت بودند و در سن ۱۸ سالگی ازدواج کردند و تقریباً یکسال و نیم بعد از ازدواج به شهادت رسیدند.

۱
همه در خانه حسن خلق ایشان را تایید می کردند. به امام خمینی ره علاقه ی خاصی داشت. سال ۱۳۵۶ شروع به پخش اعلامیه کرد که توسط ماموران ساواک دستگیر شد و به مدت ۵ روز زندانی بود. عمرش را به پای تلویزیون تمام نمی کرد. اما کافی بود متوجه شود سخنرانی های امام را پخش می کنند. هرکاری داشت کنار می گذاشت و چشمانش را به قاب تلویزیون و می دوخت. همیشه به خواهران و برادران دینی خود سفارش می کرد که وظیفه شماست از خون شهدا پاسداری کنید و نگذراید شور و غوغای انقلابی به سردی گراید باید نیرنگهای منافقین را با حمایت بی دریغ خود از امام و ولایت فقیه حمایت کنیم. شما مسئول لحظه به لحظه زندگی تان هستید نگذارید این لحظه ها بیهوده از بین برود چرا که کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیه.
۲
هرگاه فرصت می شد به مادر هم نصیحت می کرد که شما باید زینب وار زندگی کنید از ایشان الگو بگیرید و صبور باشید. که اگر مرا صدها بار بسوزانند و خاکسترم را بر باد بدهند باز زنده ی شوم و با کافران می جنگم و به دین خود خدمت می کنم. هربار که می خواست راهی جبهه شود می گفت دعا کنید شهید شوم تا نزد مادر سادات روسفید باشیم.
۳
از نظر اقتصادی خانواده وضیت مناسبی نداشتند. برای سپری کردن امورات خانواده زحمت زیادی می کشید و سخت کار می کرد. اوقات فراغتش را هم صرف کار های معنوی از قبیل شرکت در مراسم سوگواری ، سرکشی به خانواده شهدا، شرکت در نماز جمعه و پایگاه بسیج می کرد و همیشه می گفت به جهان آخرت باشید که سختی دنیا زودگذر است.
۴
یک شب با دوچرخه از خانه بیرون زد و دیر وقت بازگشت در را به رویش بازنکردند. از لبه ی دیوار به داخل حیاط پرید آن شب را در برابر سرزنش ها و باز خواست های پدر و مادر سکوت کرد. فرداشب را دنبالش به راه افتادند تا بفهمند به کجا می رود. کاشف به عمل آمد که در پایگاه بسیج مشغول آموزش نظامی دادن به افراد است. همه ی حرف ها را به جان می خرید اما ریا نمی کرد.
۵ خواهرش در نبودش بیش از بقیه بی تابی می کرد. هر وقت به مرخصی می آمد اول از همه دم در می دوید و می گفت برادر چرا دیر کردی چشم براهت بودیم می خندید و ادامه می داد حالا چه سوغات آورده ای؟ او هم داخل خرت و پرت های داخل کیفش را می گشت و چند عکس که با همرزمانش انداخته بود را دستش می داد و می گفت اگر شهید شدم یادگاری داشته باش و زینب گونه صبر پیشه کن.